کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم

امشب مثل سالها پیش باز هم موقعیتی پیش اومده بود و من و چند تا از دوستهای دوران بچگی جلوی بقالی یکی از همون بچه ها جمع شده بودیم.

یادش بخیر! چه شبایی بود! همه خوشحال بودن و از ته دل می خندیدن. انگار هیچکس غمی نداشت. دیگه عادت کرده بودیم، هر شب طرفای ساعت ۹-۱۰ همه مون می رفتیم جلوی بقالی و دوره می نشستیم. تا نیمه های شب واسه هم جک تعریف می کردیم و همدیگرو دست می انداختیم. هر شب هم نوبت یکی بود تا بقیه رو به یه چیزی مهمون کنه! کاش هیچوقت اون سالها نمی گذشت…

اما امشب هرچقدر که سعی کردیم تا یکی از همون شبا بشه، نشد! انگار یه چیزی عوض شده بود! بازم می خندیدم اما انگار از ته دل نبود. وقتی به چهره بچه ها نگاه میکردم یه چیزایی یادم می اومد که نمی ذاشت از ته دل بخندم. هر کدوم مشکلی داشتن، من هم دست کمی از اونا نداشتم. اما حس می کردم که شاید غصه هام از اونا کمتر باشه، به همین دلیل یه جور احساس گناه می کردم.

چرا اینطور شده بود؟

کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *