مام طبیعت

البته حتماً شنیده‌اید که طبیعت سرشار از انرژی است. اما شنیدنش کمک نمی‌کند! مگر اینکه یکبار با فراغ خاطر در میانه‌اش ایستاده باشید تا حس کنید که انگار روح‌تان به منبع انرژی متصل شده و در حال شارژ شدن است.

یک‌سالی که به سبب ماموریت شغلی، هر روز مسیر کوهستانی و جنگلی را سیر می‌کنم، این موضوع را کاملاً احساس کرده‌ام. تا جایی که بعد از سی و اندی سال عمر، به جرئت می‌توانم بگویم که تازه همین امسال فصول سال را به سهم توانم درک کرده‌ام. اینکه شاعرها از سبزی بهار و باروری تابستان سروده‌اند و رنگ‌های پاییزی و سپیدی زمستان الهام بخش‌شان بوده تا سال پیش برایم انتزاعی بود، هر چند که خودم نمی‌دانستم! اما حالا می‌توانم شهادت دهم که مطمئناً هیچ هنرمندی به هیچ وسیله‌ای نمی‌تواند طبیعت را آن‌گونه که هست توصیف کند.

اگر عکسی می‌بینید که شیفته‌تان می‌کند، اگر فیلمی دیده‌اید که جذب‌تان کرده، بدانید که عظمت زیبایی طبیعت در هیچ قابی نمی‌گنجد و تنها باید تجربه‌اش کنید تا گوشه‌ای از آن را درک کرده باشید.

اگر شما هم مثل من با دیدن افراد طبیعت گرد که روزها و ماه‌های عمرشان را در میان کوه‌ها و جنگل‌ها سپری می‌کنند، به عجب می‌افتید، بگذارید بگویم‌تان که آن‌ها احساسی داشته‌اند که توصیفش بر زبان نمی‌رود و فقط در طبیعت می‌توان یافتش. آن هم نه در پیک‌نیک‌های پر مشغله، که در سکوت و تنهایی.

بی تردید همین مشغولیت‌های عصر جدید بلای جان‌مان شده که درک‌مان نسبت به انرژی نهفته در طبیعت محدود است، غیر از این اگر به زمانه‌ی اجدادمان برگردیم اعتقادشان به الهه مادر زمین بسیار بود.

گرچه بسیار سخن‌ها در این باره رفته و حتماً شما هم خیلی از آن‌ها را شنیده‌اید. اما احتمالاً هرگونه که گفته شود درکش سخت خواهد بود! مگر آن‌که اندک مجالی به خود دهیم و با ذهنی خالی از دغدغه، زمانی را در آغوش مام طبیعت بگذرانیم که باشد آرام گیریم.

نوشته‌های مانده در پستو

جولیا کامرون در کتاب «حق نوشتن» می‌گوید:

         «نوشتن مربوط به گذاشتن چیزی روی صفحه است، نه فکر کردن و عرق ریختن.»

او می‌افزاید:

         «وقتی نوشتن، به جای عمل صحبت کردن به عمل گوش دادن تبدیل شود مقدار عظیمی از هویت شخصی از آن بیرون می‌رود… می‌بینم که از جملاتی که انگار می‌خواهند نوشته شوند شگفت‌زده و به آن‌ها علاقه‌مند شده‌ام. نوشتن به جای فضل فروشی، به مکاشفه تبدیل می‌شود.»

اما اگر حرف‌هایی که در ذهنت می‌شنوی ممنوعه باشند چطور؟! آیا می‌توان ممنوعیات را هم به همان ترتیبی که می‌شنوی به نوشته بدل کرد؟

اگر در جایی زندگی کنی که بی‌مهابا نوشتن، جرم باشد و از هر دستاویزی برای تنبیه کردنت استفاده کنند، آیا نوشتن باز هم موهبت خواهد بود؟

بله! شاید بله! اگر نوشته‌هایت را در پستو پنهان کنی! نه اینکه اینجا و آنجا بخواهی با دیگران به اشتراکش بگذاری.

اما آیا این نوشته‌های مانده در پستو هم خاصیت درمانی دارند؟!

فکر کنم داشته باشند. چون نگه‌ داشتن این حجم فریاد در ذهن ویران کننده است.

پس باید نوشت. حتی اگر در پستو.

رادیو بَندرِ تهرانْ

قبلاً نوشته بودم که گوش دادن به پادکست‌ یکی از لذت‌های زندگی من است. یکی از پادکست‌های خوبی که به شانس خوش، شناختمش و ساعات خوشی را با هوای آن گذراندم، رادیو اینترنتی بندر تهران است.

در شهر ‌تهران، بندری است متروکه… یک جمعه در میان، آنجا پهلو می‌گیریم. این رادیـوی ماست…‌ «که آدمی به هر کثافتی عـادت مـی‌کـند.» ایـن را تولـستـوی گفــته در جـنــگ و صـلــح

بندر تهران همچون پادکست داستان شب ، با صدای زیبای محمد امین چیتگران گوش را نوازش می‌کند و پر است از متون زیبای ادبی و اجتماعی و موسیقی‌های قدیمی و جدید ایرانی.

یکی از خوش‌باشی‌های این روزهای من خبر اجرای زنده‌ی رادیو بندر تهران در شهر رشت در روز جمعه ۲۲ آذر ماه است که قرار است آقای چیتگران برای‌مان یادداشت بخواند، با هم موسیقی گوش کنیم و هم‌خوانی داشته باشیم. اگر شما هم اهل خوش گذراندن هستید، حتماً ثبت نام کنید و بیایید کافه کتاب اردیبهشت.

سانسور اندیشه

قیمت بنزین ۲۰۰ درصد افزایش داشته است. بله! شکی نیست که این اتفاق بزرگی است. اعتراضات و کشتاری که احتمالاً از پرشورترین و شدیدترین اعتراضات سال‌های اخیر بود نیز فاجعه‌ای تلخ است. اما از همه‌ی این حوادث خطرناک‌تر و مهلک‌تر قطع کردن کامل اینترنت توسط حاکمیت بود که بدون شک بی‌نظیرترین و خطرناک‌ترین سلاح اندیشه‌ای است که در دوران معاصر می‌شود به کار گرفت، و عمق این سانسور خطرناک آن‌چنان رعشه‌ای بر تنم انداخته که همزاد پنداری با وینستن اسمیت کتاب ۱۹۸۴ بر تن می‌اندازد.

۷۰ سال پیش از این، جورج اورول به تصور خویش قصد داشت تا به اغراق، دیکتاتوری‌ای را به تصویر کشد که در آن اندیشه را هدف می‌گیرند و همه جا می‌پایندت و چنان مرحله به مرحله رنجت می‌دهند که نه بر زبان، بلکه از اعماق وجودی که حتی خودت هم دیگر نمی‌دانی کجاست، مهر ناظر کبیر بر دلت افتد و این باور را حقیقت محض یابی که جز آن‌چه حزب می‌گوید هیچ چیز درست نیست.

و اینک ما بردگان مدرن تمدنی که خود تار و پودش هستیم، مرحله به مرحله چاره‌ی بی‌چارگی‌مان چاک‌تر می‌خورد و کاسه‌ی چه کنمِ شکسته‌ای در دست گرفته‌ایم و نشسته‌ایم که ببینیم درز این لباده‌ تا کجاست …

روز کودکی که بر والدین مبارک‌تر است

پسرم؛

کودکی من در زمانه‌ای گذشت که جنگی که گفتند تحمیلی بوده، بر همه چیز سایه افکنده بود. گرچه بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم همه‌‌ی داستان این نبود.

زمانی که باید جوانی می‌کردم، همراه شدم تا سرزمینی آباد و آزاد برای زیستنت بسازیم. اما شاید نه آن‌چنان که باید.

و اکنون تو و هم‌نسل‌هایت در جنگلی از سرگرمی‌ها احاطه شده‌اید، و این تنها کاری بود که از عُرضه‌مان برآمد تا ویرانه‌ای که وطن می‌نامیمش را از چشمان معصوم‌تان پنهان کنیم تا همچنان دوستمان داشته باشید.

اما روزی می‌رسد در آن سوی دنیا کودکی می‌فهمد‌ که بابانوئل دروغ بود، و اینجا در سرزمین پدری، تو در خواهی یافت که تنها حقیقت، کودکی بود.

آرسانم؛

امروز کودکیِ تو بیش از آنکه بر تو مبارک باشد، بر من نعمتی است تا شرمِ خویش را در پسِ آن، بخاطر بارقه‌ای از دروغ که از سرزمین پدریت به ارث خواهی برد، پنهان کنم.

پس روزمان مبارک…